
خسته ام، ولی اشکم نمی آید شاید، بهانه ای دستم نمی آید بال من، بر آسمان ماندست بی پروا کاری ندارم، میخواهی آمد باشی یا حوا فکر من، خیال خودکشی دارد شاید، دلش آغاز میخواهد دل من، ریسمان ماندن را بریدست پروای شعر خواندن را بریدست دگری داغ دل چه میخواهی قلب من را برای که میخواهی فِراق های من دگر فَراغ ندارد دل من، درونش چراغ ندارد چراغ من زیر بار الاغ ها مرده یا توی شکم کلاغ ها مرده این زمانه ی بد و زیبایی مردن یا از غم،خون خود خوردن یا روی پیشانی با خون نوشتن یا شعری را با جنون نوشتن همه سختست ولی باید دل من، آغاز بخواهد...
ادامه مطلب